تبلیغات
من فریبا هستم....
 
شنبه 5 اسفند 1391 :: نویسنده : فریبا
تا ابد به تو فكر خواهم كرد ...
تو محرم منی ....
حتی اگر هرگز، نامت به شناسنامه ام نیاید ....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 17 اسفند 1391 :: نویسنده : فریبا

منو که میذارین تو قبر،بزنین رو شونم و بگین:


هی رفیق،


سخت گذشت،ولی


 دیـــــــــدی گـــــــــذشـــــــت،…!!؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 17 اسفند 1391 :: نویسنده : فریبا
یكی از تو میرود ....
و بعد،
تو،
دلت میخواهد،  كه از همه دنیا بروی....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 6 اسفند 1391 :: نویسنده : فریبا
18 سالم بود كه قاسم رو دیدم...
یك غروب سرد پاییزی ...
برای اولین بار عشق در قلبم جوانه زد...
چه حس عجیب و غریبی بود ! پس اون عشقی كه می گفتن این بود ؟؟؟
خدای من چه حس غریبی بود یك لحظه احساس شادی میكردم و لحظه ای بعد حس غم سرتاسر وجودم را فرا میگرفت...
خدای مهربان ... من عاشق شدم ، عاشق قاسم....
حالا برای زندگی هدفی داشتم و اون هدف ، رسیدن به عشق عزیزم بود ...
شبها تا صبح به عشقم فكر میكردم و از خدا ، رسیدن به او را طلب میكردم....
باید عاشقی را فریاد میزدم باید به كسی میگفتم تا در شادی من شریك شود...
نمیدانستم كه عاشقی بزرگترین گناه است ...
اولین بار كه از عشقم برای مامانم گفتم در جواب سیلی ای به صورتم خورد كه مرگ رو به چشم خود دیدم....



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 اسفند 1391 :: نویسنده : فریبا
من فریبا هستم....
من دختری هستم كه با تمام وجود به عشقش ، عشق ورزید و وفادار ماند ولی عشقش ، از ترس حرف مردم او را تنهای تنها گذاشت و رفت....
من فریبا هستم ، دختری زخم خورده ، با قلبی شكسته...
دختری كه عشقش به او خنجر زد و با چشمانی باز ، شاهكارش را نگریست ...
من فریبا هستم ، دختری كه 18 سال عبادت خدا كرد و جز خدا به هیچكس و هیچ چیز اهمیت نداد ولی بعد از 18 سال عاشق شد و بعد از عاشق شدن به او تهمت فاحشگی و بی ناموسی زدن و از اجتماع طرد شد ....
مژدگانی بده عشقم ، مژدگانی بده ، كه به قدیسه این شهر تهمت فاحشگی زدند...
من فریبا هستم...
دختری از سرزمینی كه در آن ، زنها حق عاشق شدن ندارند ، درست ترش را بگویم حق نفس كشیدن هم ندارند ...
من فریبا هستم ...
زنی 30 ساله ، با غمهایی 1000 ساله ...
زخم خورده از خانواده و جامعه ، به جرم عاشقی...
من زنی هستم كه تنها همدمم ، بالشم و شبهای تار است ، كه سر فرو برم در بالش خویش و تا سپیده دم زار زار گریه كنم....
زنی كه در فراق یار ، موهای سرش سفید شد و هیچ همدم و همرازی نیست كه درد دلش را بشنود و ایكاش كه هیچوقت هم نباشد ، چرا كه ، در سرزمین من ، زن اگر عاشق شد همان بهتر كه خفه شود و درد دلش را به هیچكس نگوید تا آبرویش حفظ شود.....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 اسفند 1391 :: نویسنده : فریبا
من فریبا هستم...
دختری كه دوازده سال به پای عشقش نشست و بعد از دوازده سال عشقش او را تنها گذاشت و رفت...
من فریبا هستم دختری كه جلوی چشم عشقش دست به خودكشی زد ولی عشقش حتی نیم نگاهی به او نكرد....
من فریبا هستم دختری از سرزمینی كه در آن عاشق شدن یعنی فاحشگی و عشق بزرگترین و نابخشودنی ترین گناه است...
من فریبا هستم دختری كه سالها از درد عشق به خود پیچید و سكوت كرد از ترس آنكه به او تهمت فاحشگی بزنن ....
دختری از سرزمینی كه در آن عاشق شدن مساوی است با بی آبرویی و طرد شدن از خانواده و اجتماع.....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1 اسفند 1391 :: نویسنده : فریبا

مـــن اهـــل دیـــاری هستــــم کــــه

پســـر و دختــــر هـــا

بـــا چنـــد جملـــه عربـــی بــه هـــم محـــرم مــی شـونـــد

امـا بــا یــک دنــیــــــا عشــــــق نـــــــه !!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 بهمن 1391 :: نویسنده : فریبا
حق دارند این چشمها

اگر

هنوز هم

خیره می شوند به دوردست ها

این چشمها، پشتِ سر ِ مسافرشان

آب ریخته اند....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 بهمن 1391 :: نویسنده : فریبا
خدای من ، خدای مهربان من ، خدایی كه به همه چیز آگاهی ....
بشنو صدای این بنده خسته و تنهای خویش را ...
خدایا ... تو خود تنهایی و میدانی كه تنهایی چه غم بزرگی است ، من هم توی این دنیای به این بزرگی بدون عشقم تنهای تنهام ...
خدایا ... اگر عشق بد است چرا آن را در دل بندگانت میندازی؟
خدایا ...
زمین نمی آیی ؟؟؟ دستم را نمی گیری ؟؟؟ اگر زمین نمیایی مرا پیش خودت ببر .... من بدون عشقم تنهای تنهام ...
خدایا ... زمین جای بدی است اینجا مردمان همدیگر را درك نمی كنند و بیوفایی میكنن ....
خدایا ... اینجا مردمانش با زبان ، نیش می زنند ، دل می شكنند و عیبهای یكدیگر را به رخ می كشند....
خدایا خسته ام ، خیلی خسته ، دستم را بگیر ....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




من فریبا هستم....
درباره وبلاگ

می شناسم کسانی را که
زیر یک سقف زندگی می کنند
روی یک تختخواب می خوابند
و سالهاست شناسنامه شان به نام هم شده
اما قلبشان را جایی دورتر از خانه جا گذاشته اند
... و من فکر می کنم دیگر هرگز محرم هم نخواهند شد .....
اما تو .....
از دور نگاهم کن ... صادقانه ... با همان گیرایی عاشقانه ات
تا ابد فقط به تو فکر خواهم کرد
تو محرم منی ...
حتی اگر هرگز نامت به شناسنامه ام نیاید ....


مدیر وبلاگ : فریبا
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :